| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 62 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 62 مهمان
|
|
|
| احساس |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:29 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
لحظهای که
احساس میکنی داری کم میاری و
انگیزت کم میشه،
دقیقا همون لحظهست که باید ادامه بدی،
یعنی چیزی نمونده که
دیگه بهخواسته و هدفت برسی!
لبخند بزن ، یه کام از پیپت بگیر
و تلاشت رو
«دو چندان کن و موفق باش
|
|
|
| دلم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:27 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
دلم یک بالکن میخواهد کمی بادخنک وتاریکی
یک فنجان بزرگ قهوه
یک جرعه من وتو
و سکوتی که درآن دونگاه
به هم گره خورده باشد
|
|
|
| کلافگی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:26 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
مردی
که عاشق می شود
کلافگی اش را
خراب می کند
بر سر یک پیپ
و
قهوه
مردی که عاشق می شود
تمام ساعت هایش را
گیج می زند!
|
|
|
| گاهی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:24 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
همیشه "دوستت دارم" را نباید گفت ...❤️
گاهی دوستت دارم را باید اشاره شد ❤️
گاهی دوستت دارم را باید هدیه کرد ❤️
گاهی دوستت دارم را باید قهوه ریخت ...
|
|
|
| سکوت |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:23 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
کمی سکوت...
خنکای عصر بهاری...
بوی قهوه....
پیچیدن باد میان پرده ی اتاق...
من و....
یاد " تو "...
|
|
|
| بدون من |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:21 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قهوه ات را
بدون من مے خورے!
جدول ات را
بدون من حل مے ڪنے!
کت ات را
بدون من مے پوشے!
خیابان را
بدون من
زیرباران قدم مے زنے!
بـےانصاف!
یڪباره بگو
بدون من خوشے دیگر..
|
|
|
| غزل |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:20 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تو را
شبیه غزل ها زلال مے بیند
و مثل
جاده ے سبز شمال مے بیند
ڪسےدوباره ڪنار خودش نشستہ و
در
دو چشم قهوه ے داغ تو
فال مے بیند.
|
|
|
| دیوانه ام |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:19 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
باز عصر سه شنبه و
همان کافه ی همیشگی
آخرین میز کنار پنجره
دو فنجان قهوه
از همان ها که دوست داری
تو قهوه ات را مینوشی و من
محو تماشایت میشوم
حرف میزنیم
میخندیم
و باز نگاه سرد و سنگین مردم
همه مرا با دست نشان میدهند
همه فکر میکنند
دیوانه ام
همه فکر میکنند
دارم با خودم حرف میزنم
انگار
هیچ کس غیر از من
تو را نمی بیند
اصلا بگذار فکر کنند
تو نیستی و من دیوانه ام
بی خیال حرف مردم
قهوه ات را بنوش
عزیزتر از جانم
|
|
|
| نیازمندیم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 04:18 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
نیازمندیم به دستهایتان که قفل شود تو دستمان،
نیازمندیم به آغوش و گرمیِ تنتان،
نیازمندیم به یک مراقب خودت باش از زبان شما،
نیازمندیم به صبح بخیر شنیدن از شما و بخیر شدن کل روزمان،
نیازمندیم به قدم زدن با شما توی ولیعصر و رفع دلتنگیهایمان،
نیازمندیم به نوشیدن یک قهوه تلخ که با شیرینی نگاهتان شیرین شود،
نیازمندیم به خنده های از ته دل کنار شما،
توی این روزها که هوا رو به سردی میرود،
بدجوری نیازمندیم به حضور شما و گرم شدن روزهایمان
|
|
|
|