| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 36 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 36 مهمان
|
|
|
| تلخ |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 05:48 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تلخ مثل یه قهوه سرد شده کنار پنجره
تلخ مثل اون آدمی که دیگه واسش هیچی فرق نداره
تلخ مثل همه روز های بی تو بودن
تلخ مثل یه خاطره که یاداوریش کل وجودتو میلرزونه
تلخ مثل یه حس تنهایی که هیچ کس درکش نمیکنه
تلخ مثل خیلی چیزا خیلی
مثل یه دل پر
که خالی نمیشه...
|
|
|
| دل فنجان |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 04:24 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قهوه مینوشم و با فنجانش
فال دیدار تورا میگیرم
قهوه دوری چشمان تورا
رو به تنهایی تلخ
پی شیرینی اغوش تو
من مینوشم
امشب اما
دل فنجان خالیست
جای این هیچ
پر از بودن توست
رو به اغوش نگاهم...
قهوه هایم باشد
سهم نوشیدن تو...
فال دیدار نگاهت
دل فنجان مرا راضی کرد.
|
|
|
| شکر صبر |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 04:16 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
شاید تلخ است
ولی پر خاطره است
با شکر صبرم
مینوشم قهوه ام را
فالی نشسته بر
تلخ ترین قهوه عمرم
خیالی نیست
دل به دریا میسپارم
و نیز میگذرم از فالم...
|
|
|
| ابروی تو |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 04:09 PM - انجمن: شعر قهوه
- پاسخ (2)
|
 |
دستی از طرح دو ابروی تو جا افتاده
این چه ابری است که در فاصله ها افتاده
روز بارونی و یک قهوه تلخ بی تو
امشبی طرح تو در قهوه ما افتاده...
|
|
|
| قهوه |
|
ارسال کننده: Dr saloor - 2016/04/27، 03:49 PM - انجمن: شعر قهوه
- پاسخ (1)
|
 |
نمی دانم قهوه مرا مست کرد یا چشم های قهوه ای ات
|
|
|
| قلب عاشق |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 03:35 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
باز هم فال قهوه گرفتم
و اینبار دل تنهای بی کسم شکست
قهوه هم مانند سرنوشتم تلخ است،تلخ تلخ
و این شیرینی لحظه های امروز توست که
برایم تداعی خاطرات تلخ گذشته است
اما اکنون
چه تلخ باشی چه شیرین برایم فرقی ندارد
چون قلب عاشقم حال و هوای دیگری دارد...
|
|
|
| نگاه هوسباز |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/27، 03:30 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
و فنجانی قهوه تلخ
می پاشم
بر چهره اندوه گرفته شب
که خواب از سرش بپرد شاید
و به یاد بیاورد
هر انچه افسوس
که در من است
افسوس
که اندوه شب را
هیچ قهوه ای به هم نمیزند
جز نگاه هوسباز تو...
|
|
|
| داستان مرگ و قهوه |
|
ارسال کننده: bernabea - 2016/04/26، 11:19 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ نیستم.
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ است:
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ
ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ :" ﺣﺘﻤﺎ ."
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ
ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨت
ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ
ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ
ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...
|
|
|
|