| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 15 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 15 مهمان
|
|
|
| مى گريست...... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/01/09، 02:40 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قهوه اش را كه نوشيد
#چشمانش را بست
آرام تكيه داد.
انگار كسى را به ياد آورده باشد...
مى گريست......☔️?
|
|
|
| من نتوانسنم... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:34 AM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
من میتوانستم
درمانی برایِ سردرد هایت باشم
میتوانستم پیپ لعنتیات باشم،
سُرفه هایت باشم
خنده هایت باشم...
میتوانستم قدم هایت باشم
در لحظه به لحظهیِ تهران!
یا پیراهنت باشم،
رَج به رَج...
نخ به نخ...
همان قدر نزدیک...
همان قدر نزدیک...
|
|
|
| درمان... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:31 AM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
یک نفر قهوه مینوشد
یک نفر پیپ میکشد
یک نفر قدم میزند
یک نفر گریه میکند
هرکسی درد خود را جوری درمان میکند ...
|
|
|
| چی میل دارید؟ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:30 AM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
و زندگی تلخ است
قهوه همان آرزوهای ماست
همان قهوه ای که ما از روزگار تلخِ تلخ می خواهیم
همان قهوه ای،
که روزگار برایمان می آورد
وما
از تلخی آن شکر میریزیم ،شاید کمی تلخینش کمتر شود
زندگی همان منوی زمان است،
همان گارسونی ست که منو را به دست ما میدهد
و می گوید، چی میل دارید؟
وما میگوییم پیپ کشیدن آزاد است؟
راستی
کنار میزمان پیر مردی را میبینم کتاب بدست و پیپ میکشد و می خواند، تلخ ترین روزگارش را.
و به یاد روزگار تلخش، قهوه تلخ می نوشـد
آری روزگار و زمان و سرنوشت
قهوه را تلخ کرده اند
و پیپ یار تنهایی و شکر ماست
|
|
|
| قهوه میل دارین؟ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:28 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
به نظرم نزدیک ترین نوشیدنی برای تعبیر عشق میتونه "قهوه" باشه!
یه تلخیایی داره اما میچسبه!
جنس بد زیاد داره ولی اون با کیفیتش رو اگه پیدا کنی، طعمی داره که تا همیشه یادت میمونه!
یه بار بخوری تمام شب رو بی خواب میشی و بی خواب میشی و بی خواب...
بیخیالش... قهوه میل دارین؟
|
|
|
| پـر تماشاگـر ترین تصویر سال |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:26 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
عڪس خـود را دائمی،در قهوه فالت ڪرده ام
شـوق چشمـانم ڪه دزدیدی،حلالت ڪرده ام
مهــر باران مـی شـوی در دست تنهاییِ مـن
شڪ خود را غرق در هـر احتمالت ڪرده ام
سـوز دوری، تیـر را در قلب بهمـن وصـله زد
در زمستان فکر و دل را گرمِ شالت ڪرده ام
طعم لب هایت شرابی بی نظیر ست بر لبم
جان و دل را من فدا در اشتعالت ڪرده ام
خال یک گیلاس و لبها باغ سیبی جفت آن
قصد صد پیمانه،از لب ها و خالت ڪرده ام
شعر من از بس تورا تصویر شد،تا آخرش
پـر تماشاگـر ترین تصویر سالت ڪرده ام
|
|
|
| بی ! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:25 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
بی پرده بگویم
جایت خالی است
مانده ام
چون شبی بی شعر
کافه ای بی قهوه
کوچه ای بی عابر...
|
|
|
| شهر ممنوعه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2020/11/29، 10:23 AM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
پشت پنجره می ایستم
سعی می کنم
لکه های به جا مانده
از باران چند روز پیش را از روی
شیشه ی سرد پاک کنم
و اصلا حواسم نیست که دارم
کار بیهوده ای انجام می دهم .
آسمان دلش گرفته ،
رنگ لاجوردیش به سرخی گراییده
اما نمی بارد
خورشید قهر کرده و پشتش را به ما
می کند ؛
کلاغ ها ، بی سر و صدا
بالهایشان را جمع و روی سیم برق جا خوش کرده اند و
هر از گاهی سری این طرف و آن طرف می کنند ...
چند روزی است خبری از یاکریم ها ندارم ؛
نه در پیاده روها راه می روند و نوک به زمین می زنند نه می آیند
پشت پنجره و بق بق بقو می کنند .
فقط یک گربه سیاه را هر روز می بینم
که این حوالی می پلکد .
گاهی سرش را در سطل زباله ی سبز و نارنجی فرو می برد و دمش را می چرخاند ؛
گاهی برای خودش لی لی کنان این ور و آن ور می رود و وقتی خسته می شود
می رود زیر یک ماشین پارک شده کنار خیابان لم می دهد و با چشم های براقش همه را می پاید .
خاک باغچه ها خشک است و
برگ درختان زرد ...
و تک و توک سبز .
چراغ های شهر همه با هم یک دفعه روشن می شوند و
سیاهی شب تحت شعاع قرار می گیرد
و
تازه زندگی شروع می شود !
یک نفر کلاه را تا ابروهایش پایین کشیده و زیپ کاپشن خلبانی اش را
تا خرتناق ؛ همان جایی که همیشه به آن اشاره می کنیم و می گوییم به اینجایمان رسیده ؛
همانجا که مأوا و نأمن بغض های کوچک و بزرگمان است ؛ بالا کشیده و
دست های را در جیب فرو برده و سنگی را با نوک کفش هدایت می کند و صدای ضربه های پی در پیش به سنگ
شیشه سکوت را می شکند .
یک نفر ، ساک چرخدار به
دست گرفته و خرت خرت روی زمین دنبال خودش می کشد .
یک نفر دارد بلند بلند با تلفن همراهش حرف می زند و گهگاه قهقه ای سر
می دهد .
و یک ماشین کنار خیابان با چراغ های روشن ایستاده ، یک فیلتر سیگار که هنوز هم آتش دارد از پنجره آن روی آسفالت پرت می شود و بعد از چند لحظه اتومبیل هم به راه می افتد و باز خیابان تنها می شود ...
نسیم ولگردی در شهر پرسه می زند و سر به سر شاخ و برگ درختان خسته می گذارد و نعره شان را در می آورد .
حتی یک ستاره هم در هفت آسمان به چشم نمی خورد .
ماه زیر ابرها پنهان شده و
شب کمی تاریک تر از همیشه به نظر
می رسد .
دیگر هیچ خبری در شهر نیست .
همه در سکوتی دلهره آور غرق شده اند
تا اینکه ؛
صدای خش خش جاروی مرد نارنجی پوش در فضا می پیچد و
یک موسیقی آرام در گوش مردم شهر نواخته می شود که هر نُت آن معادل چند
سی سی آرامبخش قوی است .
همه سراپا گوش می شوند و دل به آوای جاروی سحر آمیز همیشه بیدار
می سپارند و آرامشی عجیب تمام شهر را بر می دارد ...
|
|
|
|