مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
کاربران آنلاین |
در حال حاضر 182 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 182 مهمان
|
|
|
مردِ من! |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/27، 12:01 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
همیشه فکر میکردم چشم های رنگی خاص اند !
اینکه مرد رویاهایم باید چشمانی رنگی داشته باشد
چشمانی که بشود انقدر از آن نوشت تا عالم و آدم را دیوانه کند ...
مردِ من!
چشمهای خاص را تو داری
چشمانِ قهوه ایی نچندان سوخته...
من حاضرم با قهوه ی چشم های تو کامم تلخ شود
تا اینکه سبزیِ درخت ها وآبیِ دریا حواسم را پرت کند!
|
|
|
دلتنگی زن و مرد نمیشناسد... |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:54 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
مرد باشی یا زن فرقی نمیکند
دلت که بگیرد دستت از زمین و زمان کوتاه میشود
زن باشی،
لاک ناخنهایت را پاک میکنی، موهایت را گره میزنی یا گریه میکنی یا اینکه سرت را با بافتنی هایت گرم میکنی
مرد که باشی،
خیابان هارا قدم میزنی و
پیپ چوبی لعنتیت را روشن میکنی که مبادا بغضت بشکند و گریه شود ...
فرقی نمیکند،
دلتنگی زن و مرد نمیشناسد...
|
|
|
من که کنارت بودم! |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:52 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد
راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود!
نکه بخوام مثل شاعرها و نویسنده ها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه...!
حسادت میکردم
چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن...
و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد!
من که کنارت بودم!
پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم!
|
|
|
لبخندهم میتواند بی رحم باشد! |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:51 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
لبخندهم میتواند بی رحم باشد!
مثلاوقتی که ازعصبانیت محکم میزنی روی سینه اش و ژست میگیری، ازپاکت سیگار، یکی راگوشه لبت میگذاری وسیگارروی لبت بهانه میشودتابریده بریده بگویی ازچشمم افتادی
ازصمیم قلب میدانی که دوستش داری و چندساعت بعدهمه چیزفراموش میشود.
اماوقتی واقعاهمه چیز تمام شده باشد
نه روی سینه اش میکوبی
نه باژست سیگارروشن میکنی
نه میگویی ازچشمت افتاده
فقط یه لبخندسردکوتاه میزنی وبانگاه دنباله دار میگویی خداحافظ...
|
|
|
این تلخ بوسه... |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:50 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
.
سیگار میڪشم
تا از هر بوسه اش
شعله ای متولد شود
با هر پک آن ڪامی بگیرم
از شعلای سوزانش
تا با حسرت ڪامش
برلبش بنشانم
اندوه اندیشه ام را...
در طعنه سیگاری روشن ڪنم
تا از عطر بوی لبم
دودی رها ڪنم به عشق لب#تو
این تلخ بوسه...
شڪست نبودنی است
از خستگی ثانیه های بدون تو
ڪه تلخی نبودن هایت را
با طعنه سیگاری روشن می کنم،
سیگاری میکشم با طعم بوسه
تا شعری شوی در یک روز خیالی
از ڪوچه دلم رد شوی...
|
|
|
یک روز |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:48 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
یک روز می فهمی، شبیهش میشوی، اما
فریادهای تو کجا و آه پنهانی
او پشت قاب عینکش در خود فرو رفته
در کافه ای با قهوهو پیپ و پاییز طولانی
|
|
|
فرق میان ما دوتا... |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/26، 11:45 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تو خنده بر لب میزنی من صحبت از غم میکنم
تو قهوه مینوشی به عشق من چای غم دم میکنم
تو رنگ ِشــادی میـــزنی بــر آرزوهــایت وَ من
از آرزوهــــای خـودم میســوزم و کــم میکنم
تو از تبـــار دلخــوشی مـن از تبــار درد و غــم
تو رخت ِشـادی را به تن من رختِ ماتم میکنم
تو چون بهار و من خزان دردی نهان درسینه ام
هرشب بساطِ گـریه را در خـود فراهم میکنم
تو گرمِ همصحبت ولی من مانده ام در بیکسی
مهمـانِ خـود در هــر نفس ، آهِ دمـادم میـکنم
از مـن گریـزان سایـه ام دلخستـه از نامردمی
گاهی گله از دست خود گاهی از عالم میکنم
آری میان ما دو تا فرق فراوان بود و هست
سنگِ صبــورم کــه گله از ظلــمِ آدم میــکـنم
|
|
|
شب میرسد |
ارسال کننده: HERCUL - 2020/05/04، 07:19 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
شب میرسد زمین و زمان خواب میرود
من با خیال روی تو بیدار ... دارمت
دیوانگیست اینکه فقط در تخیّلام
در انتظار لحظهی دیدار ... دارمت
شب میرسد به نیمه و در من شروع توست
اندیشهام دچار ِ همین بیقراری است
پیپ و قرص خواب و کمی شعر تلختر
این بدترین مقدمهی سوگواری است
من سوگوار ساعت پایان امشبم
خورشید من به صحنهی فردا نمیرسد
این شکوهها و اینهمه فریاد و هقهقام
حتا به بیخ ِ گوش شماها نمی رسد
چیزی نمانده بود لباس سیاه را
از پیکر مُکدّر ِ دنیا در آورم
چیزی نمانده بود که پاییز زرد را
با سبزههای چشم تو از پا در آورم
چیزی نمانده بود که این شعر خیس من
دست تو را بگیرد و تا من رساندَت
چیزی نمانده بود که آغوش گرم من
از سوز ِ روزهای زمستان رهاندَت
چیزی نمانده بود که باغ بهشت را
پروردگار عشق به نامم زند... نشد
لعنت به سیب سرخ و من و بیشعوری ام
" حوّا " دلیل ِ این گنه ِ مستند نشد!!
چیزی نمانده بود و نمانده ست هیچ چیز!
حالم خوش است با همه ی " هیچ چیز" ها
فردا پَر و خودم پَر و تو پَر کلاغ پَر
پرواز میکند همهی "ناعزیز" ها
حالم خوش است و تکیه زدم روی صندلی
دارم برای مرگ خودم ،ساز میزنم
دیوار میزنم به سرم بلکه بشکند...
هی میزنم نمیشکند ، باز میزنم
حالم خوش است و بیخبر از تو که نیستی
افتاده ام درون خودم جیغ میکشم
افتاده ام به گستره ی وان ِ بیکسی
روی تمام زندگی ام تیغ میکشم
من شعر میشوم که پس از سالهای سال
در فکر و ذهن و روی لبت زندگی کنم
وقتی که بر لبان تو تکرار میشوم
خون گریه در نهایت شرمندگی کنم
|
|
|
|