| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 109 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 109 مهمان
|
|
|
| می ترسم از اتفاق هایی که اصلا قرار نیست بیفتد! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/19، 04:43 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
می ترسم از اتفاق هایی که
اصلا قرار نیست بیفتد!
مثلا نیامدنت
ندیدن لبخندت
یا اینکه صدایم نکنی
روبرویم ننشینی
و فنجانی قهوه با تو نخورم
یا اینکه زیر باران
با تو قدم نزنم
و دست هایت را نگیرم
کاش می آمدی
و این همه نمی ترسیدم
|
|
|
| باید یکی باشد ... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/16، 02:02 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
باید یکی باشد ...
یکی که دزدانه نگاهش کنی
دزدانه راه رفتنش را بپایی
و دزدانه ببوسی اش و محکم بغلش کنی
و در حضورش طعمِ تلخیِ قهوه ات را نفهمی
باید یکی باشد ...
|
|
|
| من در شور عشقم محبوب من ! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/15، 03:20 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
من در شور عشقم
محبوب من !
چه نعمت بزرگی است
اینکه صبحگاهان چشم باز کنی
و کسی را ببینی
که صدایش می کنی
محبوب من !
چقدر خوب است که قهوه را
در دستهای تو بنوشم
و شب را در باغی معطربگذرانم
چه نعمت بزرگیست
اینکه زن
انسانی را بشناسد !
که کلید عیب را به او هدیه می کند
و حامی اوست
من به همه ی زبانها ی دنیا دوستت دارم
آیا تو نام دیگری
به غیر از «محبوب من» داری؟!
|
|
|
| آدم ها جدا از عطری که به خودشون می زنن، |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/14، 04:10 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
آدم ها جدا از عطری که به خودشون می زنن،
عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست،
عطر چشم هاشون،
عطر حرف هاشون،
عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست
و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه.
|
|
|
| شاید عجیب باشد! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/13، 07:32 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
شاید عجیب باشد!
دیدن مردی که
هر روز می آید کافه
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد
یکی را می نوشد و می رود . . .
ولی من مردی را سُراغ دارم
هر روز می آید کافه . . .
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد . . .
هیچ کدام را نمی نوشد و می گوید:
بدون او که خوردن ندارد . . .
|
|
|
| خواهش می کنم بیا... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/12، 01:32 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
خواهش می کنم
بیا...
قهوه ای سفارش داده ام
و از ترسِ آنکه
مبادا دیر برسم
کیف پولم را فراموش کرده ام.
|
|
|
| مردهایی هستند که از |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/09، 12:25 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
مردهایی هستند که از نگاهشان
از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه هایِ کوتاه قهوه خوردنشان
می شود فهمید
رازی دارند
می شود فهمید که می فهمند
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند
اما عجیب دستپاچه ات می کنند
شاید هرگز کنارِ بودن هایِ تو قرار نگیرند
شاید بودنشان لحظه ای باشد
به حدِ همان چند دقیقه چشم در چشم شدن در کافه ای دور
به حدِ لحظه ای در را نگه داشتن و با احترام تو را راهی کردن
اما باور کن
کفایت می کند
تا تو باور کنی
هستند مردانی که هنوز هم می شود
برایِ بودنشان کنارِ لحظه هایت
زنانه به انتظار نشست
هستند ...
|
|
|
| زندگی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/08، 12:40 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
زندگی
برای آخر هفته آرایش می کند
و به تنِ حقیقت صورتی می پوشاند
عطر تنهایی به خود میزند
به کافه می رود
و در زمان اشتیاق له می شود
بی ادعا پیر می شود
قهوه اش را می خورد
وبعد
برای همیشه مارا ترک می کند.
|
|
|
| مدتی ست بیخیال زندگی میکنم.... . |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2024/10/05، 05:09 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
مدتی ست بیخیال زندگی میکنم.... .
صبح که از خواب بیدار میشوم
میز صبحانه را چیده ای و به بهانه ی سرد شدن! از لیوان من چای مینوشی!
وقتی دارم آرایش چشمانت را پاک میکنم دکمه های پیراهنم را میبندی و هنگامی که میخواهم خانه را ترک کنم دل دل میکنی و میگویی" زودتر برگرد "..!
عصرها که به خانه می آیم
بی هیچ حرفی در آغوشم میگیری .....وقتی به خودمان می آییم غذایت ته گرفته است!
در سکوت شام میخوریم و بعد از جمع کردن میز ،زیر نور ماه مینشینیم به تماشای آسمان که شاید شهاب سنگی راهش را گم کرده باشد...شهاب سنگ که بهانه است ، میخواهی از زیر زبانم شعر بکشی بیرون...!
بوی قهوه ی دم کشیده که در فضا میپیچد یعنی وقت تاریک کردن خانه و تماشای فیلم رسیده است....!
آخرِ شب هم موزیک مورد علاقه ات را میگذاری تا به شانه کشیدن موهایت مشغول شوم
تا شعری که از صبح انتظارش را کشیده ای...تحویل نگاهت دهم...که از آینه دارد دست و پای چشمانم را به هم گره میزند...!
هنگام خواب هم
قول مسافرت آخر هفته به جنگل های سیسنگان را گرفته ای و میماند تهدید آخر!
که حق ندارم جز تو خواب کسی را ببینم!
میبینی که.... .
این روزها خیلی بی خیال زندگی میکنم!
هیچ کدام این ها نه خیال است نه توهم!
که از واقعیت هم واقعیت تر است!
من از نبودن ات به بودن ات رسیده ام
و از نداشتن ات به داشتن ات مبتلا شده ام...
آنقدر نبوده ای که حالا آنگونه که من می خواهم هستی!
آنگونه که میخواهم دوستم داری!
این روزها بی خیال ام
بی خیال و پر از واقعیت!
پر از عاشقانه ها ی آرام... .
|
|
|
|