| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 90 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 90 مهمان
|
|
|
| #سیزده_بدر_به_شادی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:20 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
تو میروی، بی من
كه گره بزنی،
سبزه تمام خاطره های تلخو شیرین تمام کافه گردی هایمان را
و دور كنی ازخودت
تمام مرا…!
سیزده فرصت خوبی است
برای دور كردن نحسی!
#سیزده_بدر_به_شادی
|
|
|
| آخرین قهوه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:18 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
?از امروز همه چیز آخرین است؛
آخرین هفته
آخرین سه شنبه
آخرین قهوه
آخرین اسموک
آخرین گردگیری خانه
آخرین اتمام حجت ها با
خودمان ,حالمان,آرزوهایمان
آخرین امیدهای گره خورده
این چند روزِ آخر هم باید اسبِ سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست
بتاز که نو شدن نزدیک است.
|
|
|
| #تنهایی است که #دود میشود . . . |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:17 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
بهوقتِ #تنهایی ،
#مرد ، زیرِ #باران پیپ میکشد ؛
#زن چشمانش را #همرنگ جماعت پنجره ها میکند ...
اما ، نه #باران ، مهم است ،
نه #مرد، نه #پنجره، نه #زن!
مهم،
#تنهایی است که #دود میشود . . .
|
|
|
| من به خیلی چیزها عادت کرده ام |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:15 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
من به خیلی چیزها عادت کرده ام
عادت کرده ام بنشینم پشت میز عصرانه
از پشت پنجره آدم ها را تماشا کنم
قهوه بنوشم
پیپ بکشم
شعر بخوانم
تو نباشی
تو نباشی
تو نباشی
|
|
|
| حیف است از این شب ها ساده بگذریم... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:14 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
بهار که می آید
یک شکوفه بیشتر به درختِ
دوست داشتنت اضافه می شود !
بهار که می آید
روزهای دوست داشتنت
شیرین تر می شود ...
قهوه را دم کن تا پیپم را چاق کنم ... حیف است از این شب ها ساده بگذریم...
|
|
|
| من در یک عکس دو نفره جا مانده ام . |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:12 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
من در یک عکس دو نفره جا مانده ام .
در آن عکس با تو ،
حرف میزنم ، نوازشت میکنم ، برایت قهوه میریزم...
غروب های جمعه پیپ میکشم و به چشمان تو خیره میشوم...
در آن عکس پا به سن گذاشته ایم
صاحب خانواده و فرزند شده ایم
تو در آن عکس هیچوقت تَركَم نکردی . . .
|
|
|
| بانوی چشم قهوه ای من... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:11 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
چشم های تو آبی نیست
وگرنه حتما
در آنها غرق می شدم
سیاه نیست
وگرنه حتما درآنها
به خواب می رفتم
سبز نیست
وگرنه حتما در آنها گم می شدم
اما
نه دوست دارم غرق شوم
نه به خواب بروم
نه گم شوم
من دوست دارم
هر صبح
قله ای تازه از چشم هایت را
فتح کنم
و هر غروب
جرعه ای از آنها بنوشم
بانوی چشم قهوه ای من...
|
|
|
| آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:10 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی
خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی
بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم ؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی ؟
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه/دانی بروی
چشم آتش، مژه رگبار، دو ابرو ماشه
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی
باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی ...
|
|
|
|