| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 96 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 96 مهمان
|
|
|
| برای من بس است! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:15 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
کافه باشد
تو باشی
همان آهنگی که خاطره هامان را
پخش میکند باشد
دستان تو در دست من باشد
قهوه مان سرد شد؟!
فدای سرت !
میدانی که خیره شدن به چشمان قهوه ای ات
برای من بس است!
|
|
|
| محبوبم! قهوه ات را بنوش |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:14 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
محبوبم!
قهوه ات را بنوش
روزنامه ات را بخوان
به ميز روبرو لبخندى بزن
صورت حسابت را بپرداز
بارانى ات را بپوش
و از كافه بيرون بيا
چشمان من شهري ست با آغوشى مهربان
هر خيابان
هر ميدان
هر چهار راه
تو را يك قدم به من نزديكتر مى كند
و درب هاي خانه ها
همواره رو به آمدن تو بازند
و از ميان پنجره ها
آنهايي كه پشتشان سه گلدان شمعدانى ست
و آنهايي كه پرده ها شان
در باد مى رقصند
محبوبم!
بارانى ات را در بياور
كلاهت را در دست بگير
به ديدارم بيا
خانه اي آشنا
با گلدانهاي شمعدانى
با پرده هايي كه در باد مى رقصند
و شهرى كه چشم هايش براي تو شعر مى نويسد
در انتظار تو ست
|
|
|
| وقتی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:13 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
وقتی پر است از خاطراتت شعرهای من
باید بنوشی با خیال تخت قهوه ات را!
|
|
|
| شب ها را تا نزدیکی های صبح می نویسم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:12 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
شب
ها را تا نزدیکی های صبح می نویسم
از تو
از دلتنگی
از آدم ها
رفتن ها، آمدن ها
فصل ها و ماه ها و روزها...
قلمم که خوابش گرفت، می خوابم
خواب تو را می بینم
خواب آمدنت، رفتنت، فصل ها و ماه ها و روزهایی که نبودی...
ساعت کوک شده ام که جیغ می کشد
دلم نمیاید پلک هایم را باز کنم
می دانم پشت پلک هایم تو نیستی...
اما مگر آدم چقدر می تواند با چشم های بسته طاق باز روی تخت بماند
عین رابطه که آدم مگر چقدر می تواند چشم هایش را به روی خیلی چیزها بسته نگه دارد...
چشم هایم را مثل خوردن همان شربت تلخ سرماخوردگی باز می کنم...
از سرزمین رویا برمیگردم به دنیا...
همینطور که دارم قهوه آماده می کنم
یاد خواب دیشبم می افتم... برگشته بودی...
نیت می کنم
فنجان قهوه را چپه می کنم توی نعلبکی...
فنجان را برمیگردانم
و با یک نگاه به داخلش می فهمم قدیمی ها راست گفته اند که خواب زن چپ است...
صبح زمستانی من
لابه لای اشکال عجیب و غریب نبودنت
اینگونه گس
آغاز می شود
|
|
|
| گم می شوم در ازدحام خیابان |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:10 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
گم می شوم
در ازدحام خیابان
پشت چراغ قرمز
میان روزمرگی پیاده رو
پرسه های خاطره
دست برنمی دارد
از سر شهر
تهوع و سرگیجه
از پوچی مدام
و پک های پیاپی به سیگار
که خلسه ای عمیق را
تمنا می کنند
گم شده ام
در چهار راه دلهره
و زندگی در این شعر
دیگر زنده به گور شد
از همان روز
که عقربه های دلتنگی
روی ساعت پنج عصر
در ذهن من ایستادند... همان اخرین دیدارمان در کافه آرتین...
|
|
|
| فراموش |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:09 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خُرد کرد
در یک ساعت می شود کسی را دوست داشت
در یک روز می شود عاشق شد
ولی یک عمر پیپ باید کشید تا کسی را فراموش کرد!
|
|
|
| شبیه یک فیلم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:07 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
شبیه یک فیلم
مدام در سرم تکرار می شوی .
و دقیقا در آهسته ترین صحنه ها می خندی
که من فیلم را نگه می دارم
پیپ می کشم
قهوه می نوشم
قدم می زنم
و فیلم را به عقب بر می گردانم ...
نقش اول من !
پایانت را هرگز نباید دید .
|
|
|
| شاعری که هیچوقت نوشته نشد ... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:06 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
من
تنها ترین
مرد دنیا را می شناسم..!
همین همسایه ی روبرویی، کنار پنجره می نشیند،پیپ میکشد، قهوه مینوشد، پدرم میگفت :
سی سالی می شود
که با کلید در را باز می کند..
|
|
|
| رفتنت خيلى درد دارد |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:04 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
رفتنت خيلى درد دارد
من دردمى كشم
اما
ناراحت نباش
سخت ترين كار دنيا را مى كنم
كنار پنجره مى ايستم
بى تو نفس مى كشم
به ماه نگاه ميكنم
قهوه مى خورم
پیپ میکشم
براى چشمانت شعر مى بافم
به تماشاى خيالت مى نشينم
گاه به خانه مان سرك مى كشم
با تو هم اوا مى شوم
به تو فكر مى كنم
و
اما
من
شاعرى فقيرم
گوشه اى مى ايستم
فقط گاهى در خيالم تورا
به سوگوارى عشقم مهمان مى كنم
|
|
|
| مردها، این پسرکوچولوهای ریشدار |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:03 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
مردها، این پسرکوچولوهای ریشدار
هیچوقت موجودات پیچیدهای نبودهاند
پیچیدهترینشان نهایتا پیپ میکشند نانوشته شده هارا مینویسند یا رییسجمهور میشوند
اما زن که نمیشوند…
مردها موجودات قدرتمندی هستند
هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمیشوند
زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب میرسد
تازه پارک دوبلشان هم از ما بهتر است…
مردها پسربچه هایی قویاند
اما نه آنقدر قوی که بیتوجهی را تاب بیاورند!
نه آنقدر قوی که بدون «دوستت دارم»های زنی شب راحت بخوابند!
نه آنقدر قوی که خیال فردای بچهها از پای درشان نیاورد!
نه آنقدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند!
مردها پسربچههایی قویاند
که اگر در آغوششان نگیری و ساعتها پای پرحرفیهای پسرکوچولوی درونشان ننشینی
ترک میخورند
و آنقدر مغرورند که اگر این ترک هزاربار هم تمامشان کند، آخ نگویند...
فقط بمیرند!
آنهم طوری که آب از آب تکان نخورد و مثل همیشه از سرکار برگردند و شام بخورند…
فقط پسرکوچولوی سربههوای درونشان را میبرند گوشهای از وجودشان دفن میکنند
و باقی عمر را جلوی تلویزیون
پشت میز اداره یا دخل مغازه
در حسرتش مینشینند.
هوای «پسرکوچولوهای ریشدار» زندگیمان را داشته باشیم
آنها راه زیادی را از پسربچگیشان آمدهاند
تا مرد رویاهای ما باشند.
دنیا بدون «دوستت دارم» با صدایی مردانه
جای ناامن و ترسناکی ست…
دنیا بدون صاحبان کفشهای ۴۲ و بزرگتر
ردپای خوشبختی را کم دارد …
|
|
|
|