| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 101 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 101 مهمان
|
|
|
| بانو! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:29 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
مردهایی هستند که از نگاهشان
از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه هایِ کوتاه قهوه خوردنشان
می شود فهمید
رازی دارند
می شود فهمید که می فهمند
مردهایی هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند
اما عجیب دستپاچه ات می کنند
شاید هرگز کنارِ بودن هایِ تو قرار نگیرند
شاید بودنشان لحظه ای باشد
به حدِ همان چند دقیقه چشم در چشم شدن در کافه ای دور
به حدِ لحظه ای در را نگه داشتن و با احترام تو را راهی کردن
اما باور کن
کفایت می کند
تا تو باور کنی
هستند مردانی که هنوز هم می شود
برایِ بودنشان کنارِ لحظه هایت
زنانه به انتظار نشست
ه.س.ت.ن.د
بانو!
|
|
|
| هر کس یک جور زندگی کردن رو دوست داره ! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:28 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
هر کس یک جور زندگی کردن رو دوست داره !
من دوست دارم تو اتاقم تنها باشم ، پیپ چوبیمو روشن کنم و دودش رو تماشا کنم . . .
نه ناراحتم !
نه افسرده !
فقط چیزه جذابی اون بیرون وجود نداره ، همین . . .
|
|
|
| امروز طعم بهار را چشیدم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:27 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
امروز طعم بهار را چشیدم
"تو" هم قدم من بودی و لبخند های کشنده ات را نثار قلب من میکردی...!
دلم میخواست چیزی فراتر از دستانت در دستانم باشد...
امروز خیابان های شهر بوی خنده های ما را میداد...بوی خاطراتمان...
امروز پازل قشنگی بود!منوتو و فقط یک فنجان قهوه ...
"تو" شانه هایت را در تقاطع شانه های من و گونه هایت را بر روی لب های من چه قدر باسلیقه چیده بودی...
امروز فهمیدم که خنده های "تو" را باید برای بهار امسال قاب کرد...!
|
|
|
| رفته بودى سالها |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:26 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
رفته بودى سالها و برف روى
زندگى ام نشسته بود، امروز آمدى با
چمدانى كه گل ها و گنجشک ها را
برده بود، روبرويم نشستى ، برایم قهوه ریختی ،
لبخند زدى و آن همه سال برف
ميان قلبم آب شد...
|
|
|
| کاش.... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:24 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
[Forwarded from ? Firsttfeeling ?]
هیچ قهوه ای
به تلخیِ تکرارِ
رنگِ قهرِ چشمت... نیست...
کاش گاهی
سبز بودی... گاه آبی...
کاش جمعه نبودی... گاهی...
@firsttfeeling
|
|
|
| دل فنجان خالیست |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:23 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
در این آخرین روز سال قهوه مینوشم و با فنجانش
فال دیدار تو را میگیرم
قهوه ی دوری چشمان تو را
رو به تنهایی تلخ
پی شیرینی آغوش تو
من مینوشم
امشب اما
دل فنجان خالیست
جای این هیچ
پر از بودن توست
رو به آغوش نگاهم...
قهوه هایم باشد
سهم نوشیدن تو ...
|
|
|
| #سیزده_بدر_به_شادی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:20 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
تو میروی، بی من
كه گره بزنی،
سبزه تمام خاطره های تلخو شیرین تمام کافه گردی هایمان را
و دور كنی ازخودت
تمام مرا…!
سیزده فرصت خوبی است
برای دور كردن نحسی!
#سیزده_بدر_به_شادی
|
|
|
| آخرین قهوه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 02:18 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
?از امروز همه چیز آخرین است؛
آخرین هفته
آخرین سه شنبه
آخرین قهوه
آخرین اسموک
آخرین گردگیری خانه
آخرین اتمام حجت ها با
خودمان ,حالمان,آرزوهایمان
آخرین امیدهای گره خورده
این چند روزِ آخر هم باید اسبِ سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست
بتاز که نو شدن نزدیک است.
|
|
|
|