| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 116 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 116 مهمان
|
|
|
| بیهوده نیست که سیگار میکشی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:52 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
بیهوده نیست که سیگار میکشی
و لبخندهایت تلخ میشود
نمیشود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکتهای خیس
برداشت
نمیبینمت
نه توی حلقههای خاکستری دود
نه انتهای قهوهای فنجان
نه توی دایرهای که
قسمتم نبود !
چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکتها را
چهارشنبهای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهارشنبه بود
تلختر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چارخانهی پیراهنت ...
هنوز فکر میکنم
میتوانستم توی دایرهها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقههای دود فرو ببرم
با چهارشنبه و تو
عکسهای یادگاری خوشحال بگیرم
هنوز فکر میکنم
توی چارخانهی پیراهنت
خوشبخت میشدم ...
|
|
|
| تو باران را دیده بودی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:51 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
تو باران را دیده بودی
میدانستی که رفتن آن هم این وقت
سال با پاییز آدم چه میکند !
چه آسوده رفته ای که هیچ آمدنی ؛ هیچ خاطره ای
روی دوش رفتن ات سنگینی نمیکند ...
تنها سنگینی بعد از تو ، وزن پیپ روی لبهایم است
|
|
|
| اگر پاییز نبود |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:50 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
اگر پاییز نبود
هیچ اتفاق شاعرانه ای نمی افتاد
نه موسیقی باد بود
نه سمفونی کلاغها
نه رقص برگ
و من
هیچ بهانه ای برای پیپ کشیدن
در این فصل نداشتیم
|
|
|
| شاید اثر آمدن پاییز است |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:49 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
فنجان اضافه ای که روی میز است
یخ کرده و از نبودنت لبریز است
من بیشتر از همیشه دلتنگ تو ام
شاید اثر آمدن پاییز است
چون قهوه ی بی شکر، جهانم بی تو
یک تلخی غیر قابل پرهیز است
باید که فقط زنده بمانم بی تو
انگیزه ی این غزل همین یک چیز است
ای کاش ببینم که تو اینجا هستی
و فاصله بینمان فقط یک میز است
|
|
|
| تمام کافه های شهر شهادت می دهند. |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:48 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود
قهوه ای که آرزو داشت فال تو باشد
راهرویی که برای عطرت جان می داد
و ساعتی که خودش را به خواب می زد تا بیشتر
کنار هم باشیم،
ما زمین را،
ما درختان را،
ما برگ های پاییز را،
ما زمستان را،
ما تمام شهر را
با عشقمان به جنون رسانده بودیم
اما آن روزها
حرفهایت بوی رفتن می داد
و این را
تمام کافه های شهر شهادت می دهند.
|
|
|
| زیباترین انسانی ڪه دیدم، |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:45 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
زیباترین انسانی ڪه دیدم،
چشم رنگی نبود
قد بلند، لباس چهارخانه ای معروف ،
مو بور یا سیگارِ خاص به دست
هیچ ڪدام اینها نبود
مدل یا برند معروف تبلیغات هم نبود
پول دار ،
کت و شلوار مردانه شیک به تن هم نداشت
زیباترین ها فقط شبیه به حرفهایشان هستند...
و چقدر دوست داشتنی اند
انسانهایی ڪه شبیه به حرفهایشان هستند.
ساده می خندند،ساده حرف میزنند،
بی ریاتر از چیزی که تو حتی فکرش را نمیکنی صمیمی میشوند و عاشقانه سالها پای یک عشق باقی می مانند
کلمه دوستت دارم را طوری هدیه ات می کنند که وجودت بلرزد از شنیدنش ، دستانت را انقدر محکم فشار میدهند که هیچگاه فکر نکنی تنها مانده ای ،
چقدر دوست داشتنی اند آدمهای ساده??
|
|
|
| کمی صبر |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:34 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
❖
زندگی در حقیقت??
مثل قهوه است
سیاه "تلخ و داغ"
اما میشه توش شیر ریخت
تا روشن بشه
میشه توش شکر ریخت
تا "شیرین" بشه
و میشه کمی صبر کرد
تا خنک بشه??
❖
|
|
|
| قوی بودن را یاد بگیر |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:32 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قوی بودن را یاد بگیر
که وقتی لغزش های پر تلاطم این زندگی لعنتی ،تو را ،
روانت را
آرامشت را به یغمای بی پایان میبرد
مثل کوه بزرگ و سنگین پشت خودت بایستی...
که وقتی از جبر زمانه ؛
دست خودت را بگیری و مردانه بلند کنی!
قوی بودن را یاد بگیر ...
هیچکس در این دنیای خاکی دلش برای تو و لحظه های به هدر رفته ات نمیسوزد !
که وقتی سراغی ازشان نگیری ککشان هم نمیگرد که روزی کسی بود
که خوب بود ...!
قوی زندگی کردن را یاد بگیر ...
که وقتی متلاطم از تمام روز های از دست رفته هستی ،
خودت را بلند کنی قهوه ای درست کنی و تمام ناملایمات را از تارو پود ت پاک کنی ....
|
|
|
| مثلا |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2021/10/08، 04:31 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
مثلا برای خودمان کلبهی کوچک و دنجی داشتیم کنج یک جنگل سبز و در آن آرام و بدون دغدغه زندگی میکردیم.
مثلا صدای کلاغها بود و سارها، مثلا بیخبر بودیم از محدودیتها و حصارها.
مثلا کاری به کار هم نداشتیم و سرزنده و مشتاق و خوشبخت زندگی میکردیم. با کسانی که دوست داشتیم هر غروب مینشستیم روی بام یا ایوان و وداع خورشید و رجعت ماه را در نهایت آرامش و شُکوه، تماشا میکردیم. مثلا هوا سرد میشد و کنار شومینه پیپ میکشیدیم قهوه میخوردیم و کتاب میخواندیم و حرفهای خوب میزدیم. مثلا از رنج و بیماری و اندوه و ظلم، نشانی نداشتیم و ساکن اصیلترین و سبزترین کوچههای بهشت بودیم و بی هیچ تظاهری، حالمان خوب بود.
مثلا باد سرد پاییز میوزید و آغوش مهربانی داشتیم برای پناه گرفتن، یا برگهای خشک و نارنجی میریخت و شور و اشتیاق عجیبی داشتیم برای قدم زدن.
و جهان پر بود از درختهای سبز و چشمههای جوشان و آسمان پر بود از پرندههای آوازخوان و ستارههای درخشان و ابرهای پر باران.
مثلا زیر سقف چوبی و آرام کلبه، با صدای جیرجیرکها میخوابیدیم و با تلنگر نرم آفتاب پشت پنجره بیدار میشدیم.
مثلا برف مینشست پشت شیشهها و دانه میریختیم برای گنجشکها و گرم بودیم میان دیوارها و کِیف میکردیم.
مثلا همه چیز شبیه به یک خیالبافیِ شگفتانگیز بود،
اما حقیقت داشت.
|
|
|
|