| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 19 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 19 مهمان
|
|
|
| بوی پیپ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/04/12، 02:09 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
ماشینم بوی پیپ می دهد
تنم ، لباسم ، دفتر کارم
حتی قهوه های دو نفره ی فرانسوی هم بوی پیپ می دهد
از زمستان ۲ سال پیش تمام لحظه های من که بوی تو را می داد
فقط بوی پیپ می دهد …
|
|
|
| من عادت دارم قهوه را تلخ بنوشم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/04/09، 12:37 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
من عادت دارم
قهوه را تلخ بنوشم
تلخ تلخ...
به تلخی یک عشق ناکام...
به تلخی یک رفتن...
یک فراموش شدگی...
به تلخی دلهای دور از هم...
به تلخی حرفای نگفته ی محبوس در زندان گلو...
به تلخی تنهایی در نقطه ی شروع
به تلخی بغض های شکسته و عبوس
من عادت دارم قهوه را تلخ بنوشم
شاید این تلخی ثانیه ای...
شااااید این تلخی ثانیه ای
از یاد بدزدد همه تلخیه جهان را...
|
|
|
| از وقتی که نیستی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/04/08، 08:59 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
از وقتی که نیستی ، من هر روز کنج این کافه می نشینم و شعر داغ می نوشم و به آدمهای صامتی نگاه میکنم که تنهاییشان را با فندکی به هم تعارف می کنند …
|
|
|
| من هر شب به تو فكر ميكنم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/04/05، 12:08 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تو كه نيستي... شايد من در درون خودم يه موجود خيالي ساخته ام
مانند شاعر ها برايش نوشته مينويسم
برايش قهوه ميريزم
در مغزم مبل قرمزي برايش گذاشته ام و با او زندگي ميكنم
تو كه نيامدي
پس اين همه انتظار چيست؟
اصلا شايد من منتظر برگشتن برادر نداشته ام از سربازي هستم
مطمعنا همينطور است ...
تو اصلا نبودي كه من بخواهم منتظرت بمانم
كسي شبيه تو را در ذهنم ترسيم كردم و با اون زندگي ميكنم
اطرافيان به تنگ آمده اند... جمله هاي تكراري معروفي را از دهان تك تكشان ميشنوم
جمله هايي مثل "دست بردار ،برنميگرده يا اينكه تو ديوانه شدي" و از اين قبيل حرف ها
شايد هم راست ميگويند ... فالم امشب در آمد
با خواندنش دلم ريخت، ميگفت "به كار غيرممكن پافشاري نكن،شايد سهم تو نباشد" ...
حافظ هم ميتواند دروغ بگويد يا نه؟
اما من فكر ميكنم
من هر شب به تو فكر ميكنم به اينكه همين الان چه ميشود اگر به من هم فكر كني
يا اينكه چه شد كه يك روز صبح بلند شدم و ديگر نبودي ...
اما ميداني؟من تمام حرفم اين است
بيا و لطفي كن!
كمي باش تو هم ...
|
|
|
| نمي دانم |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/04/01، 03:30 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
نمي دانم قهوه بود
يا چشمانش قهوه اى
هر چه بود
يك هفته است بى خوابم!
|
|
|
| تو كه نيستي... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/03/29، 02:03 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تو كه نيستي... شايد من در درون خودم يه موجود خيالي ساخته ام
مانند شاعر ها برايش نوشته مينويسم
برايش قهوه ميريزم
در مغزم مبل قرمزي برايش گذاشته ام و با او زندگي ميكنم
تو كه نيامدي
پس اين همه انتظار چيست؟
اصلا شايد من منتظر برگشتن برادر نداشته ام از سربازي هستم
مطمعنا همينطور است ...
تو اصلا نبودي كه من بخواهم منتظرت بمانم
كسي شبيه تو را در ذهنم ترسيم كردم و با اون زندگي ميكنم
اطرافيان به تنگ آمده اند... جمله هاي تكراري معروفي را از دهان تك تكشان ميشنوم
جمله هايي مثل "دست بردار ،برنميگرده يا اينكه تو ديوانه شدي" و از اين قبيل حرف ها
شايد هم راست ميگويند ... فالم امشب در آمد
با خواندنش دلم ريخت، ميگفت "به كار غيرممكن پافشاري نكن،شايد سهم تو نباشد" ...
حافظ هم ميتواند دروغ بگويد يا نه؟
اما من فكر ميكنم
من هر شب به تو فكر ميكنم به اينكه همين الان چه ميشود اگر به من هم فكر كني
يا اينكه چه شد كه يك روز صبح بلند شدم و ديگر نبودي ...
اما ميداني؟من تمام حرفم اين است
بيا و لطفي كن!
كمي باش تو هم ...
|
|
|
| سالهای سال |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/03/27، 06:05 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
سالهای سال
از چتر و ساعت متنفر بودم
و همینطور از سر وقت رسیدن
کیوی را با پوست میخوردم
و قهوه را بدون شکر
و مدام شعرهایم را جایی جا می گذاشتم
تا اینکه تو آمدی
و نظم زندگی مرا بر هم زدی
حالا
از خانه که بیرون می زنم
حواسم هست
که زیر کتری را خاموش کنم
و تمام شعرهایم را برای تو بفرستم.
|
|
|
| نگاهم کن |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/03/26، 12:57 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
عزیزم،
توی فال قهوه ات یک عاشق. افتاده
نگاهم کن ببین تعبیر. فالت میشودباشم،،،،،،
|
|
|
| شايد با آخرين باران بهاري! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2025/03/23، 02:38 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
فكر مي كنم به امروز!
به تو!
به تمام چيزهايي كه از تو خبر مي دادند!
به ميز دنج دو نفره ي كافه!
به جاي خاليت..
به چاي يا دمنوشي كه اگر امروز بودي حتمن سفارش مي دادي!
به قهوه فرانسه ي من كه از دهن مي افتاد!
به حرف هايي كه ميشد رد و بدل كنيم!
به تك تك سيگارهايي كه مي كشيدي...
خنده هاي كنج لبيت!
تيكه ها و ادا و اصول هاي خاص خودت!
به شعري كه با ذوق ميشد دم گوشت زمزمه كرد!
به آهنگي كه اولين شنونده اش من بودم!
به...
غرق ميشوم توي خاطراتي كه هرگز ساخته نشده اند!
فنجان چاي را به جاي تو سر مي كشم!
و فكر مي كنم به دود سيگاري كه مال تو نيست!
به گرماي دست هايي كه روي دست هايم حس نمي كنم!
و فكر مي كنم به جاي خاليت...
پي مي برم به حجم سنگين نبودنت!
ماتم مي برد از اين همه صبر و نيامدن!
و دخيل مي بندم به روزهاي آينده...
به قلبم وعده مي دهم!
بهار هميشه فصل ما بوده ...
تو برمي گردي..
شايد با آخرين باران بهاري!
از كوچه پس كوچه هاي همين شهر
و اعتراف مي كني...:
نگراني براي دست هام!
كه بي دست هات خالي بمونه!
|
|
|
|