| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 85 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 85 مهمان
|
|
|
| یک فنجان یادت کافی ست |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:59 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
یک فنجان یادت کافی ست
تا باران بند نیاید....
تا صبح , پشت پنجره بنشیند
و انگشتش را
جلوی دهانش بگیرد رو به گنجشک ها , که هیس !!
آرام بگیرید .
اینجا کسی توی فنجانش
ماه را
دارد هنوز ...
|
|
|
| زندگی ، شبیه دلتنگیهای عاشقانه است |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:58 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
زندگی ، شبیه دلتنگیهای عاشقانه است
باید کنار ، یک فنجان گرم و شیرین نشست و خاطرات خوب زندگی را مرور کرد .
بی هیچ قضاوت و حسرتی
همینکه خوبی ها یادمان مانده نعمت بزرگیست .
|
|
|
| در نیمه شب برفی .... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:57 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
نبودنت مثل تمام کردن سیگار است ،
در نیمه شب برفی ....
وقتی تمامی دکه های شهر بسته اند ..
|
|
|
| بعد از رفتنت ...... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:56 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
بعد از رفتنت ......
نمی دانم سیگار ها کوچک شدند ......
یا کام های من سنگین تر .......
|
|
|
| یکشنبه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:55 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
یکشنبه است ، امشب
تو کمی زود بیا
دلم جا مانده ، جایی
در قرار دیروز
چای دم کنم یا قهوه؟؟
چه می گویم....
یکشنبه است ، امروز
عشق را چیده ام، آماده
تو فقط زود بیا...!
|
|
|
| شنيده بودم ميشود |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:54 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
شنيده بودم ميشود از تهِ فنجانِ قهوه
آنچه بر تو گذشته را،بيرون كشيد
آنچه در آينده بر سرت مي آيد را به وضوح تماشا كرد...
شنيده بودم كافيست فنجان را سمتِ قلبت بگيري و سر و ته اش كني...
من حتي شنيده بودم ميشود تو را از ته فنجانها پيدا كرد
هرچند محال،اما ميشود...
الان سالهاست كه من قهوه ميخورم
فنجانم را سمت قلبم ميگيرم
اما خبري از تو نميشود
باور كن من خرافاتي نيستم
فقط براي دوباره داشتنت،دست به هر كاري ميزنم...
|
|
|
| جمعه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:53 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
جُمعه
مرد بی معشوقه ایست
با پیرهنی چروک
که تنهایی اش را
لای شعرهایش پُک میزند،
فقط شبها کمی خاکستری تر...
|
|
|
| ?آنماری سلینکو |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:52 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
زنان، درست به مانند سیگار، بر روی اعصابِ مردان تاثیر می گذارند. برخی مواقع، تاثیر آرامش بخش دارند و گاهی نیز حالتی مهیج ایجاد می کنند. شما نباید از دست کلودیو به خاطر برنامه امروز ناراحت باشید. در حال حاضر، او به دود کردن یک عالم سیگار نیاز دارد. او الان، درست شبیه سیگارکشی است که از سیگار ِ معمول ِ خود دور مانده است. و اینک به کشیدن هر سیگاری که به دستش می رسد می پردازد... او پیش از آن که انتخابش را انجام دهد و مارک سیگار ِ خاصی را برای خود برگزیند، قصد دارد همه نوع سیگاری را آزمایش کند! حتی مزخرف ترین نوع سیگارها را ... او فعلا مشغول دود کردن هر سیگاری است که به او تعارف می کنند. منظور مرا می فهمید؟
?آنماری سلینکو
من دختری زشت رو بودم
|
|
|
| صبح هایم ته کشیده اند |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:51 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
صبح هایم ته کشیده اند
مانند سیگار های یک سیگار فروشی در یک روستای خیلی دور
صدایم کن...
تا از لهجه کلامت،
سپیده در من بروید...
|
|
|
| کاش درد آن قدر کوچک می شد |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2017/06/27، 03:50 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
کاش درد
آن قدر کوچک می شد که
پشت میز یک کافه می نشست
قهوه می خورد
ساعتش را نگاه می کرد
و با عجله می گفت:خداحافظ
|
|
|
|