| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 133 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 133 مهمان
|
|
|
| نیمکت ها |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:47 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
نیمکت ها
در پاییز
لب به سخن می گشایند ...
چقدر پاییز به این نیمکت ها می آید ...؟!
از تو می گویند
از من
و از سال های رفته ...
از یادگاری که من و تو روی آن نوشتیم ...
تو نیستی
و منو پیپم بجای تو مرور می کنیم هر پاییز ... این داستان کهنه را ...
|
|
|
| تو باشی ، پیپ من باشه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:45 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
تو باشی ، پیپ من باشه
یه نسکافه ، رو میز من باشه
برای من بهترین لحظست
این مثلث تو دید من باشه
|
|
|
| جمعه ها |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:44 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
جمعه ها در پس دیوار دلم می گیرد
میروم کافه و بسیار ،،،دلم می گیرد
بعد هر قهوه ی اسپرسو که شیرین خوردم
می کشم مثل تو سیگار،،،،،،،،دلم می گیرد
ناگهان بین رفیقان که خوشم با یادت
مثل یک آدم بیمار،،،،،،،، دلم می گیرد
میزنم سمت خیابان چمران غروب
یاد آن خاطره هر بار،،،،،ِدلم می گیرد
وتو گفتی که به من دل نسپار رفتنی ام
گفتمت دست نگه دار،،،،،،،دلم می گیرد
عاشقم کردی و گفتی که دل از من برکن
من از این قصه ی بودار،،،،،دلم می گیرد
چند سال است گذشته ست و هنوزم که هنوز
قـــــــدر یک کـــــــــــــافه و دیدار،،،،،،،،دلم می گیرد
|
|
|
| اشک |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:42 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
پناه می برم به فنجان قهوه ام...
پناه می برم به سکوت...
به پاییز...به اشک...!
پناه میبرم به این دفتر پر از خط خوردگی
به تمام چیزهایی که فکر می کردم؛
دوستشان ندارم یک روز!
بدون تو؛ دوست نداشتنی ها؛
دوست داشتنی ترند...!
|
|
|
| یک داستان کوتاه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:41 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قهوه رو ميريزم، لاي در حياط رو باز ميكنم، قهوه توي دستام گرم و خوشبو جا خوش كرده، زنگ خونه به صدا در مياد، قهوه رو ميذارم رو ميز و ميرم سراغ آيفون.
من:بله؟
پستچي: بسته دارين..
ميرم بالا..برميگردم...
لباس ميپوشم كه برم ورزش. ساك، كتوني، حوله، شلوارك چيزي جا نمونده؟!تو آشپزخونه دور ميزنم. ميرم تو اتاق وسايلمو برميدارم.
زنگ تلفن:...
من: بله..سلا..حتما..ميبينمتون..بله..قربونتون..
ميام بيرون..كليد خونه روميز!
قهوه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يخ كرده، بوش كمتر شده؛ انگار ازينكه اون قهوه ي ناب قبل نيست حال خوبي نداره. همون قهوه ي چند دقيقه پيش براي اينكه فراموش شده و بهش اهميت ندادن خوشحال نيست!!
دستمو دورش حلقه ميكنم و ازش بابت يادم رفته هاي چند دقيقه قبل عذر ميخوام ولي اون ديگه هيچوقت داغ نميشه اون ديگه هيچوقت اون قهوه ي ناب نميشه.
سرميكشمش!
اينجا هم اشتباه ميكنم، بايد مزه مزه ميكردم، تا بهش بفهمونم كه همونقدر خوشمزس!
حالا ديگه نيست، تموم شده و من تعريفش ميكنم.
زندگي همينقدر نزديكه كه تا از دست بره! بايد قدر دونست..
گاهي فقط اونه كه مهمه نه بسته مهمه نه هيچ تلفني از هيچ جا!
بايد قهوه رو داغ داغ مزه كرد و از بوش لذت برد .
|
|
|
| دست مرا بگیر... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:39 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
خیس و بارانی و غمگین در کافه نشسته ام
کافه از سکوت پر است...
تفال به قهوه میزنم...
تو نمی آیی و من از انتظار خسته ام...
هوای پاییز بی تو پر از جهنم است...
تو نیستی
من چه عاشقانه سردم است!
تنگ در آغوشت مچاله کن مرا...
تا قلبم از فراق فریاد نکرده است!
دست مرا بگیر...
تا عشق از نفس نیوفتاده است...
|
|
|
| افق های دور |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:37 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
باورکن پاییز که می آید
همین پیرمردهای تنها روی نیمکت های پارک هم ، پیپ میکشند ، به افق های دور خیره میشوند...
و به اولین عشقشان فکر می کنند
به دختری با موهای طلایی یا گیسوان سیاه
روسری خالدار یا شاید شالی پشمی
به حرفهایی که باید می گفتند
و نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نمی رسد...
|
|
|
| در من ، دیوانه ای جا مانده ...! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:34 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
در من ،
دیوانه ای جا مانده ...!
که دست از
دوست داشتنت بر نمیدارد !
با تو قدم میزند ،
حرف میزند ، میخندد ...!
شعر میخواند ،
قهوه میخورد
پیپ میکشد ...!
فقط نمیتواند ،
در آغوش بگیردت ...!
به گمانم همین بی آغوشی ،
او را خواهد کشت ...!
|
|
|
| مانند قبل از تو |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:33 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
من از آنهایی نیستم که بگویم وقتی نباشی زندگی معنا ندار
بی تو هم میشود زندگی کرد
خیلی ساده و راحت
مانند قبل از تو
شب ها راحت با خیالت میخوابم
صبح شاداب و خوشحال از اینکه در خوابم بودی بیدار میشوم
صبحانه ام میشود تصویر تو در ته فنجان تلخ ترین قهوه هایم
عصر ها ب پارک میروم ،پیپ میکشم و روی رد پایت قدم میگذارم لذت میبرم
به مهمانی خیالت میروم
مهمان دعوت میکنم
یادت هر شب به من سر میزند
شام هم کلافه از زیبایی های زندگیم حرص میخورم
هم خواب شب هایم هم اشک هایم میشود که گونه ام را نوازش میکند تا وقتی آفتاب در آمد بخواب بروم
ببین زندگی بی تو آنقدر ها هم سخت نیست
اصلا مهم نیست
زندگیم میگذرد
مثل همیشه ...
تنها نیستم
خاطرات میایند و میروند
خیالت است
یادت است
پیپم هست
یادت است
فکر نکن زندگی بی تو سخته
بی تو حتی مردن هم راحت است
من از آنها نیستم که بگویم نرو
|
|
|
|