| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 64 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 64 مهمان
|
|
|
| یک داستان کوتاه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:41 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
قهوه رو ميريزم، لاي در حياط رو باز ميكنم، قهوه توي دستام گرم و خوشبو جا خوش كرده، زنگ خونه به صدا در مياد، قهوه رو ميذارم رو ميز و ميرم سراغ آيفون.
من:بله؟
پستچي: بسته دارين..
ميرم بالا..برميگردم...
لباس ميپوشم كه برم ورزش. ساك، كتوني، حوله، شلوارك چيزي جا نمونده؟!تو آشپزخونه دور ميزنم. ميرم تو اتاق وسايلمو برميدارم.
زنگ تلفن:...
من: بله..سلا..حتما..ميبينمتون..بله..قربونتون..
ميام بيرون..كليد خونه روميز!
قهوه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يخ كرده، بوش كمتر شده؛ انگار ازينكه اون قهوه ي ناب قبل نيست حال خوبي نداره. همون قهوه ي چند دقيقه پيش براي اينكه فراموش شده و بهش اهميت ندادن خوشحال نيست!!
دستمو دورش حلقه ميكنم و ازش بابت يادم رفته هاي چند دقيقه قبل عذر ميخوام ولي اون ديگه هيچوقت داغ نميشه اون ديگه هيچوقت اون قهوه ي ناب نميشه.
سرميكشمش!
اينجا هم اشتباه ميكنم، بايد مزه مزه ميكردم، تا بهش بفهمونم كه همونقدر خوشمزس!
حالا ديگه نيست، تموم شده و من تعريفش ميكنم.
زندگي همينقدر نزديكه كه تا از دست بره! بايد قدر دونست..
گاهي فقط اونه كه مهمه نه بسته مهمه نه هيچ تلفني از هيچ جا!
بايد قهوه رو داغ داغ مزه كرد و از بوش لذت برد .
|
|
|
| دست مرا بگیر... |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:39 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
خیس و بارانی و غمگین در کافه نشسته ام
کافه از سکوت پر است...
تفال به قهوه میزنم...
تو نمی آیی و من از انتظار خسته ام...
هوای پاییز بی تو پر از جهنم است...
تو نیستی
من چه عاشقانه سردم است!
تنگ در آغوشت مچاله کن مرا...
تا قلبم از فراق فریاد نکرده است!
دست مرا بگیر...
تا عشق از نفس نیوفتاده است...
|
|
|
| افق های دور |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:37 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
باورکن پاییز که می آید
همین پیرمردهای تنها روی نیمکت های پارک هم ، پیپ میکشند ، به افق های دور خیره میشوند...
و به اولین عشقشان فکر می کنند
به دختری با موهای طلایی یا گیسوان سیاه
روسری خالدار یا شاید شالی پشمی
به حرفهایی که باید می گفتند
و نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نمی رسد...
|
|
|
| در من ، دیوانه ای جا مانده ...! |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:34 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
در من ،
دیوانه ای جا مانده ...!
که دست از
دوست داشتنت بر نمیدارد !
با تو قدم میزند ،
حرف میزند ، میخندد ...!
شعر میخواند ،
قهوه میخورد
پیپ میکشد ...!
فقط نمیتواند ،
در آغوش بگیردت ...!
به گمانم همین بی آغوشی ،
او را خواهد کشت ...!
|
|
|
| مانند قبل از تو |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:33 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
من از آنهایی نیستم که بگویم وقتی نباشی زندگی معنا ندار
بی تو هم میشود زندگی کرد
خیلی ساده و راحت
مانند قبل از تو
شب ها راحت با خیالت میخوابم
صبح شاداب و خوشحال از اینکه در خوابم بودی بیدار میشوم
صبحانه ام میشود تصویر تو در ته فنجان تلخ ترین قهوه هایم
عصر ها ب پارک میروم ،پیپ میکشم و روی رد پایت قدم میگذارم لذت میبرم
به مهمانی خیالت میروم
مهمان دعوت میکنم
یادت هر شب به من سر میزند
شام هم کلافه از زیبایی های زندگیم حرص میخورم
هم خواب شب هایم هم اشک هایم میشود که گونه ام را نوازش میکند تا وقتی آفتاب در آمد بخواب بروم
ببین زندگی بی تو آنقدر ها هم سخت نیست
اصلا مهم نیست
زندگیم میگذرد
مثل همیشه ...
تنها نیستم
خاطرات میایند و میروند
خیالت است
یادت است
پیپم هست
یادت است
فکر نکن زندگی بی تو سخته
بی تو حتی مردن هم راحت است
من از آنها نیستم که بگویم نرو
|
|
|
| تختخواب های دونفره |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:32 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تنهایی اندازه های مختلف دارد
در پارک
اندازه ی جای خالی کسی
که کنارت قدم بزند
در کافه
به اندازه ی فنجان قهوه ای
که روبرویت سرد...
سرداست
و تنهایی در تختخواب های دونفره
به بزرگی تمام دنیاست
|
|
|
| هر پُک |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:31 PM - انجمن: شعر پیپ
- بدون پاسخ
|
 |
هر پُک از پیپ اش فقط خاطرات تلخ اش را فربه تر می کرد
و دود معلق در هوای کافه حسرت ها را پررنگ تر!
بی آن که نه تلخی قهوه اش شیرین شود و نه حسرت هایش؛ رویا!
|
|
|
| دروغ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:29 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
فال قهوه هم
مراعات حالم را ميکند
آمدنت را خبر ميدهد
اما خوب ميدانم
قهوه اي که تلخ باشد
دروغي بيش نيست ...
|
|
|
| نمی خواهی بیایی ؟ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2019/02/03، 05:27 PM - انجمن: شعر سیگار
- بدون پاسخ
|
 |
خیلی وقت است نگاهِ منتظر به آمدنت
لایِ آن در کافه ی همیشگیِ مان
که قول آمدنت را داده بودی
گیر کرده است
سال هاست که من پشتِ آن صندلیِ چوبین
قهوه ام را خورده ام ،
و خیره به صندلیِ خالی ات
با قهوه ی نخورده ات
فالِ قهوه می گیرم
فنجان قهوه ام
پُر از ته سیگار شده است
و دسته گل روی میز پُر از خاکستر
بس است دیگر انتظار
نمی خواهی بیایی ؟
|
|
|
|