| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 81 کاربر آنلاین وجود دارد. » 1 عضو | 80 مهمان HERCUL
|
|
|
| نگاه تو |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:30 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
می خواهم از نگاه تو هر اتفاق را
هر اتّفاق تازه و دور از فراق را
امروز در پیاله ی رنگین کمان بریز
باران نوبهاری این اشتیاق را
با چشم خود به قهوه ی تلخم شکر بریز
روشن کن از شرار محبّت اجاق را
ای روشنای سبزه و مهتاب، می شود
خاموش کرد با تو چراغ نفاق را
جاری شو ای صلابت هفت آسمان عشق
بشکن غرور بی سبب باتلاق را
تا از خیال عشق گذشت این «قصیده»ها
عطر «غزل» گرفت هوای اتاق را
ای ساده تر ز حادثه ی «دوست داشتن »
می جویم از نگاه تو هر اتّفاق را?
|
|
|
| امید |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:24 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
چشمم به راه نیست، امیدی نمانده است
عشق ات مرا به مرز تباهی کشانده است
هر شب برای رفتن تو گریه می کنم
خواب از دو چشم قهوه ای من پرانده است
گفتی به فکر آمدنی، راه بسته است
آنجا مگر کجاست که راهی نمانده است
با خود نمی رسی به توافق هنوز هم
تردید پای آمدنت را شکانده است
دیگر مرا به معجزه ها دلخوشی نده
دست تو بذر یاس به جانم نشانده است?
|
|
|
| دوستَت دارَم، |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:23 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
دوستَت دارَم، غزلهایَم تمامَش مالِ تو...
شعرهایم- هرچه دارم، عیدیِ امسالِ تو...?
.
پُر شِکَر کُن قهوه ات را-گرم و طولانی بنوش،
دوست دارَم بختِ شیرین، عشق باشد، فالِ تو...!?
.
زندگی را با تو فهمیدم.."تو" یعنی :هر چه هست!
خنده هایَت شور عشق و سینه مالامالِ تو...!?
.
در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقَت پُر است...
سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغالِ تو...!?
.
فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!
تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبالٍ تو?
مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدَنَت!
تا کجاها میبَرَندَم چشمهایِ کالِ تو...!?
.
بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کُن،خوبِ من!
ای شُکوهِ چَشمهایَت آیه یِ زلزالِ تو...!?
.
دوستت دارَم...ببین! افسارِ شعرم دستِ توست
شعر یعنی آن نگاهِ سرکِشِ سیّالِ تو...!?
.
شعر یعنی یک زمستان غرقِ گرمایِ تنت
یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میانِ شالِ تو..!?
.
گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم
راضی ام حتی به نقشی ساده در سریالِ ِ تو...!?
.
حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...!
دوست دارَم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...?
|
|
|
| تو در هوای منی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:22 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
تو در هوای منی،پای رفتنم لنگ است
ببین چگونه زمین با هوا هماهنگ است!؟
چه عاشقانه دچار همند دلهامان
دلت گرفته برای من و دلم تنگ است؟!
شبانه روز تو خورشید و ماه من هستی
همیشه بین شب و روز بر سرت جنگ است
تو مثل ساز در آغوشمی و موهایت
برای تشنگی ی پنجه های من چنگ است
پرانده خواب مرا طعم گرم چشمانت
همان دو قهوه ی داغی که خوب و خوشرنگ است
تویی که وصل شدی بر ضمیر متصلم
همیشه نام تو بر این ضمیر آونگ است
|
|
|
| همین لبخندِ کمرنگت |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:21 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
همین لبخندِ کمرنگت برای حال من خوب است
نِکو باشد بهار تو،هوای سال من خوب است
زدی لبخند اجباری به لبها و نمی دانی
که با لبخند با اجبار هم ،احوال من خوب است
همین لبخند کمرنگی که از تأثیر آن بر من
به گونه چال می افتد،کنار خال من،خوب است
کنارت بی قراری ها،همین از حد گذر کردن
به روی شانه افتادن ، شبیه شال من خوب است
اگرچه آسمان دیگر مجال پر زدن ها نیست
شدم مرغی،پریدن هم برای بال من خوب است
تهِ فنجانِ تقدیرم،خیالت چای هر روز است
حضورت گاه، چون قهوه،برای فال من خوب است
به این جمله،کمی تسکین گرفتم وقت دلتنگی
همین که گاه هستی در خیالم مال من،خوب است❤️
|
|
|
| اگر.. |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:20 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
اگر منعم کند دین از شراب چشم گیرایت
دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت
|
|
|
| ته فنجان |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:18 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
سایه ای در شفقم، رو به زوالم بی تو
نیستی تا که ببینی به چه حالم بی تو
مثل یک قلعه ی متروکه ی ویران شده ام
آه..بر گردن یک شهر وبالم بی تو
خواب میدید پلنگی، به زمین آمده ماه
من گرفتار همان خواب وخیالم بی تو
غزل ناب نگاه تو مرا شاعر کرد
یعنی یک عمر قرارست بنالم بی تو
ازکجا آمده بودم؟ به کجا خواهم رفت؟
روز وشب از خودم این است سؤالم بی تو
قهوه هربار که خوردم ته فنجان دیدم
شکل یک حلقه ی دار آمده فالم بی تو
سایه ام، سایه ی وابسته به نوری که تویی
گرچه اثبات توام.. امر محالم بی تو..
|
|
|
| تعبیر. فالت |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:17 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
عزیزم،
توی فال قهوه ات یک عاشق. افتاده
نگاهم. کن ببین تعبیر. فالت میشودباشم،،،،،،
|
|
|
| قهوه ی عثمــــانی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:16 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
موی خود کردی پریشان و چه طوفانی شدی
شعرهایم را همـــــه سبک خراسـانی شدی
چشمهای تو مرا امشب چه تسکین می دهد
گوئیا امشب مرا، قهوه ی عثمــــانی شدی
شعر می خوانم برایت تا که در خوابت کنم
امشبم کـــــل غزل های مرا بـانی شدی
رژ زدی برگونه ات زیبای عالم گشـته ای
بهر من امشب چنان یک سیب لبنانی شدی
|
|
|
| چه کسی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/26، 05:14 PM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟
قهوه ی ِ چشم ِ تو را باز قجر ریخته است؟
هدفش چیست از این تلخی و شیرینی ها؟
آنکه در خیر ِ عمل های ِ تو شر ریخته است
عاشـــــقت بوده خدا و به گمـــــانم قندیل
اشک ِ او بوده که از عصر ِ حجر ریخته است
گونه ی ِ ماه گُل انداخته با دستــــــــــانت
از هر انگشت ِ تو صد گونه هنر ریخته است
مستی ِ چشم ِ تو باید که چنیــن غرق کند
بس که انگــــور به دریای ِ خزر ریخته است
وای اگر خیره شود صاعقه ات میســــــوزم
روی کبریت ِ نگاه ِ تو خطـــــــر ریخته است
نیست قالیچه ای از موی ِ تو ابریشـــــم تر
پیش ِ پایت چقدر شانه به سر ریخته است
فتح ِ اندام ِ تو با هیچ رقم ممکـــــن نیست
اینهمه برف که بر کوه و کمـــر ریخته است
زل به هرکس بزنی کار ِ دلش ساخته است
روی ِ خط ِ مژه های ِ تو تبـــــــر ریخته است
سالها هم بروی باز شنیـــــــــــــــدن داری
در صدایت نفس ِ مرغ ِ سحــــر ریخته است
پُر شد از "ریخته" فنجان ِ ردیــــــــف ِ غزلم
نوش ِ جانت که فقط خون ِ جگر ریخته است
|
|
|
|