| مهمان گرامی، خوشآمدید! |
شما قبل از این که بتوانید در این انجمن مطلبی ارسال کنید باید ثبت نام کنید.
|
| کاربران آنلاین |
در حال حاضر 142 کاربر آنلاین وجود دارد. » 0 عضو | 142 مهمان
|
|
|
| چشمان بلوطی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:47 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
چشمان بلوطی ات
از سراشیبی
افتاب پاییز فرو میریزد
درون قهوه ای ک ب یادت
در دهان سکوتم
مزه بوسه های نداده ات رامیدهد
میبینی
چه شیرین
تلخم میکنی از حجم نبودنت
|
|
|
| پناه می برم به فنجان قهوه ام |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:40 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
پناه می برم به فنجان قهوه ام
پناه می برم به سکوت
به پاییزبه اشک به این دفتر پرازخط خوردگی به تمام چیزهایی فکر میکردم
دوستشان ندارم یک روزبدون تو دوست نداشتنی ها
دوست داشتنی ترند ?
|
|
|
| یک شب هم مهربان شده بودی؛ |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:39 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
یک شب هم مهربان شده بودی؛
پاورچین پاورچین به خوابم آمدی
قهوه دم کردی
و در فنجان کوچکمان ریختی،
دلت نیامد صدایم کنی
بغلم کردی
قهوه یخ کرد،
من اما تا صبح گرم بودم
|
|
|
| میبینی چقدر "برف" به این فصل میاید |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:38 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
میبینی چقدر "برف" به این فصل میاید و با آمدنش همه ذوق کرده اند؟
میدانی چقدر یک فنجان قهوه ی گرم به لب ها میاید؟
میدانی چقدر لبخند به تو میاید؟
اصلا میدانی چقدر "تو" به "من" میایی و با نبودت ذوقِ همه ی این ها را از من گرفته ای؟
اصلا تو میدانی در این هوا تو را کم داشتن یعنی چه؟...
|
|
|
| پشیمانی |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:36 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
درست مثل فنجان قهوه
که ته میکشد
پنجره
کمکم از تصویر تو
تهی میشود!
حالا
من ماندهام و
پنجرهای خالی
و
فنجان قهوهای
که از حرفهای نگفته
پشیمان است ...
|
|
|
| یک دانشجوی افغانی ميگفت: |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:30 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
یک دانشجوی افغانی ميگفت:
زمان تحصيلم در سوئيس با يكی از اساتيد دانشگاهمون رفتيم كافه نزديك دانشگاه تا قهوه بخوريم.
حرف از حكومت و اوضاع بد افغانستان شد كه استادم حرف جالبی زد كه همواره توی ذهنم نقش بست.
استادم گفت: فكر نكن برای كشورها قرعه كشی كرده اند و مردم سوئيس به خاطر شانس خوب اين حكومت گيرشون اومده و مردم افغانستان بد شانس بودن و به اين روز افتادند، بلكه هر ملتی حكومتی كه سزاورش هست رو ميسازه و اتفاقا مردم سوئيس حقشون داشتن حكومتی اينچنين هست و افغان ها هم لياقتشون بيشتر از اينی كه دارند، نيست.
دوستم ميگفت: كمی احساس تحقير كردم، به همين خاطر پرسيدم: افغان ها چه كاری بايد انجام دهند تا تغيير كنند؟
استاد فنجون قهوه رو از كنار دهانش پائين آورد و لبخندی زد و گفت:
هر سوئيسی در سال 10 كتاب ميخواند، تو اگر يك افغانی را ديدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم كشورت سالی يك كتاب بخوانند كشورت تغيير خواهد كرد.
این راه حل به کشورهای مشابه نیز قابل تعمیم است.
قانونی داریم که همیشه صادق است:
""ما به محیط مان عادت می کنیم""
اگر با آدم های بدبخت نشست و برخواست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.
اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید
اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.
اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.
"تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی"
اين مطلب را به ديگران نشر دهيد
|
|
|
| بعد از ظهرهای جمعه |
|
ارسال کننده: HERCUL - 2016/11/29، 01:25 AM - انجمن: شعر قهوه
- بدون پاسخ
|
 |
بعد از ظهرهای جمعه، هولوهوش ساعت هفت منتظر تماسش بودم
زنگ میزد و کلی شاکی بود!
می گفت : نمیبینی هوا چقدر لعنتی شده؟! تو فکر نمیکنی شاید من دلم قهوه میخواهد؟! شاید من دلم میخواهد وسط خیابان کلافهات کنم! اصلا دلم میخواهد بازویم را نیشگون بگیری! واقعا که چقدر بیفکری...
آنقدر میگفت تا بگویم : یک ساعت دیگه دم در کافه ...
عزیزم بعدازظهر جمعه است هوا هم که لعنتی شده، احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟! احیانا دلت دیوانه بازی نمیخواهد؟! هر چند مدت،هاست نمیآیی، اما من مثل هر هفته آماده شدهام، یک ساعت دیگه دم در کافه ..
|
|
|
|