دیروز، 06:54 PM
کافه،
همان جایی که
لبخندهایت را قاب گرفته بود
حالا شده غمکدهی خاموش من.
گارسون دیگر نمیپرسد
«امروز با کی میای؟»
فقط یک فنجان قهوه میگذارد جلویم
و یک زیرسیگاری
که تهاش پر از حرفهای نگفتهی من است.
دود سیگارم که میرود بالا،
فکر میکنم شاید برسد به تو
و بگوید
آن مرد هنوز پشت میز شمارهی چهار
منتظر توست.
??????✅
https://mastrorahimi.com/blog/
روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
همان جایی که
لبخندهایت را قاب گرفته بود
حالا شده غمکدهی خاموش من.
گارسون دیگر نمیپرسد
«امروز با کی میای؟»
فقط یک فنجان قهوه میگذارد جلویم
و یک زیرسیگاری
که تهاش پر از حرفهای نگفتهی من است.
دود سیگارم که میرود بالا،
فکر میکنم شاید برسد به تو
و بگوید
آن مرد هنوز پشت میز شمارهی چهار
منتظر توست.
??????✅
https://mastrorahimi.com/blog/
روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید